سيد محمد باقر برقعى
757
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گرفت آن را به دامن با دل تنگ * برآورد از سر مضراب آهنگ ز بسكه نغمهها را زير و بم زد * سكوت و خلوت شب را به هم زد همه همسايگان زان نغمهء تار * به آرامى شدند از خواب بيدار به پا گشتند و در بستر نشستند * دل خود را بدان آواز بستند ز سر انديشهها يكسو نهادند * همه از روى رغبت گوش دادند همه خوشدل كه اندر اين شب تار * كه يك زندهدلى بنشسته بيدار به آهنگى كه مىزد شعر مىخواند * غم دل بر زبان خويش مىراند تواناى غمانگيزش پياپى * حكايت مىنمود از سوزش وى گهى شور و گهى شيرين نوا خواند * همه آوازهها را جابهجا خواند ز آوازش جهانى بود خاموش * در و ديوار يك شهرى شدى گوش ز بس درهم نواها را برآميخت * ميان مردمان شورى برانگيخت يكى همسايهاش بود آن حوالى * سر بىشور او از عشق خالى دلى خرّم ز خواب مردمان داشت * كه از بيدارى مردم زيان داشت در آن لحظه ز جاى خويش برخاست * بيامد نزد آن شوريده يك راست كه تا از كار خود بازش بدارد * فروبندد لب و دم درنياورد براى قطع و بست هر ترانه * تراشيد از براى او بهانه گهى گفتا بزن آهسته مضراب * نگردد تا كسى بيدار از خواب گهى گفتش به گفتارت بينديش * برايت دردسر تا ناورد پيش گهى گفتا چرا نالى شبانه * كنى شكوه ز اوضاع زمانه به هر رنگى كه شاعر نغمهاى زد * گرفت ايراد و كرد از دست او رد دگرگونحال آن شوريده گرديد * نشسته نزد خود چون مدعى ديد گسسته رشتهء صبرش ز هم شد * دلش از اين سخنها پرالم شد ز بس از مدعى سردى نيوشيد * شد افسرده ولى در دل بجوشيد گره از تنگى دل بر جبين زد * سهتار خود هوا برد و زمين زد چو شيشه كاسهاى افتاد و بشكست * ز هم سيمش چو نخ يكباره بگسست بناليد و بگفت اين زندگى نيست * كشيد آه و چو ابر از ديده بگريست برآورد از دل سوزان نوايى * بگفت اى آرزوى دل كجايى